از آن روز به شاخ جن ها گره خورد
که در دهان معلم علوم
آرواره ی دایناسوری را کشف کردم
که میلیون ها سال پیش مرده بود
و دربرگه ی امتحان جغرافیا نوشتم
استوا خطی است
که از نُخاع تو می گذرد.
همه چیزوهیچ چیز
از آن روز به شاخ جن ها گره خورد
که در دهان معلم علوم
آرواره ی دایناسوری را کشف کردم
که میلیون ها سال پیش مرده بود
و دربرگه ی امتحان جغرافیا نوشتم
استوا خطی است
که از نُخاع تو می گذرد.
دچار اختلال روانی نیست
از خانه هم قهر نکرده
که قرار باشد دیگر باز نگردد.
او عجیب ترین گمشده ی دنیاست.
نه عکسی دارد
تا به روزنامه بفرستم
ونه اسمی دارد
تا با آن صدایش بزنم.
گمشده ی من
رو یاست
دختری که هم هست و هم نیست!
طرز مهربان اجسام
در هندسه ی بی در وپیکر روستا
پیامبر محلی ساده ای
که بزرگترین معجزه اش
گشنیز و آفتابگردان بود.
او یک روز عصر
با زبان نا مادری اش
ــ که ماه بود ــ
چیز هایی گفت
وبعد از آن دیگر
هیچ مزرعه ای خوابش را ندید.
آی....
پدر بزرگ!
پدربزرگ!
پدر بزرگ!
ای کاش ! روی جلیقه ات
پنجره ی کوچکی دوخته بودیم!
او هیچ وقت با ما حرف نمی زد.
ما هم
راستش را نمی گویند.
نفرین نمی کنم
که کور شوی!
یا این که یک تصادف سخت
تکه تکه ات کند!
نفرین ات می کنم که درخت شوی!:
که هزار بار بمیری و زنده شوی!
درخت های منضبط
بچه های با ادب طبیعت
ـــ قاعده را خوب می دانند!ـــ
سر وقت بیدار می شوند
سر وقت هم کپه ی مرگشان را می گذارند.
اما من...!
من...!
هیچ گاه یک درخت نبوده ام!
او حالا دیگر خیالش راحت است!
او حالا دیگر لازم نیست فکرش را بکند!
می تواند تمام قد دراز بکشد
و با لبخندی مهربان
برای دوستان نزدیکش آرزوی خوشوقتی بکند.
او:
حالا دیگر مرده است!