بدونِ سایه،شبانه،سیاه،یک درخت بلندم!
برایِ کشتنت ای ماه !،یک درخت بلندم!
ضمیر ِ ماضیِ اجسام،خویشی ِ کلاغ و مترسک
و من که باز به اکراه،یک درخت بلندم!
نه قاب پنجره ای بوده ام ،نه چوبه ی داری
چه جاودانه،چه تلخ،آه....!یک درخت بلندم!
درخت هایِ منافق،درخت های دو رو، من :
ــــ که گاه ارّه ام و گاه یک درخت بلندم!
دو گام مانده به برزخ ،در آستانه ی تقویم:
بدون سایه،شبانه،سیاه...یک درخت بلندم!
+ نوشته شده در
90/05/17ساعت 15:33  توسط میثم مصباح
|
زخم های ِ باز ِ شبْ،مرا سیاه می جوند!
اصلاً این ستاره ها همیشه ماه می جوند!
پاسدار ِ سربه زیری ِ کدام حرمتی؟
این کلاغ ها که دیده ام،کلاه می جوند!
پابه پای نبض ِ باغ،زار می زند چراغ
با صدای ِ سرخ و ممتدش که:"آه...می جوند!"
آن طرف تر از جنون،حماسه های پابه سن
نیمی احتضار و نیم تیشه،کاه می جوند!
یک بغل چراغ،زیر پایِ جاده سبز شد!
آی! چشم هایِ قرمزی که راه می جوند!
+ نوشته شده در
90/04/19ساعت 0:38  توسط میثم مصباح
|
نه کوچ پرستوها
نه هجری شمسی.
مبدا تاریخ من
اذان صبح "شیخ احمد حسین"است؛
آن روز که در می نی بوسی سرد
کودکی ام را به شهر برد وُ
باز نیاورد.
+ نوشته شده در
88/06/17ساعت 17:24  توسط میثم مصباح
|
نزدیکی وَ محال،
سیزدهی برای ساعتِ دیواری!
+ نوشته شده در
87/08/08ساعت 16:29  توسط میثم مصباح
|
نه سندبادم ،نه رابینسون
و سرنوشت غم انگیزم
در جزیره ای متروک ،رقم نمی خورَد.
صیاد ِ شور بخت ِداستان های ِ هزار و یک شبم
با تور ِ کهنه ای
که فقط جن می گیرد
و دو چشم ِ خیس
که از هیچ دریایی آب نخورد !
+ نوشته شده در
87/06/13ساعت 17:55  توسط میثم مصباح
|
امضا ندارد مرگ
انگشت می زند !
ودر در سیاهی ِ باسمه اش
کهکشانی است که از دهانِ شیر می گذرد.
خودم که هیچ
دلواپس ِ این ماه ِ فلک زده ام
که روی پیشانی اش
هزار دست جا می شود!
+ نوشته شده در
87/05/24ساعت 7:57  توسط میثم مصباح
|
خون من به گردن تو
با این عذاب های آبکی ات!
خون دایناسورها به گردن نوح
که کشتی اش
آنقدرها که معروف است
بزرگ نبود!
+ نوشته شده در
87/05/13ساعت 23:50  توسط میثم مصباح
|
من که از بچگی
می خواستم خلبان شوم
حالا مترسکی چلاقم
با یک دل پارچه ای
که نصفش راقار قار ِ کلاغ ها بُرده
نصف دیگرش را خانم همسایه.
تو می خواهی در آینده چه کاره شوی
اقاقی کوچک؟
+ نوشته شده در
87/04/22ساعت 17:31  توسط میثم مصباح
|
تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟
و یکسری از همین موضو عاتِ دم ِ دست.
معلم انشاء
حیوانِ گوش پهن ِ بالغی بود
که بر روی پیشانی اش
تصویری پیچیده از شاعری هندی
خالکوبی شده بود.
او یک روز از ما خواست
تا در خصوص زندگی مشاهیر
انشایی بنویسیم.
من که چیزی به ذهنم نمی رسید
کتاب تاریخ را برداشتم
و بر عکس ِ امیر، فین کردم.
بعد از آن ،
تابستان که چه عرض کنم
برای یک عمر
هی فیل است که از دماغم می افتد!
+ نوشته شده در
87/04/14ساعت 15:23  توسط میثم مصباح
|
نه این که صدایم قشنگ نیست
رود کوچکی به دهان گرفته ام
تا وقتی آوازمی خوانم
خواب خرگوش ها
به هم نخورد.
عجیب تر از این هم مگر می شود؟
که منم!
با دو حلزون مرده در چشم و
رودخانه ای بر لب
صفحه
صفحه
زبور از گلو وزاندن
تا مخاطب ِ لوزی رستگار شود!
داودم من!
راوی رسالت های دست نویس
با گلوی بی هندسه ام
وتا شیطان به جایم نیاورد
چهره در ماه غمگینی فرو کرده ام.
+ نوشته شده در
87/03/31ساعت 22:34  توسط میثم مصباح
|