تبليغاتX
بی آینه؛به شیوه ی تقویم خوانی شیطان

بی آینه؛به شیوه ی تقویم خوانی شیطان

همه چیزوهیچ چیز

سرنوشت من

از آن روز به شاخ جن ها گره خورد

که در دهان معلم علوم

آرواره ی دایناسوری را کشف کردم

که میلیون ها سال پیش مرده بود

و دربرگه ی امتحان جغرافیا نوشتم

استوا خطی است

که از نُخاع تو می گذرد.

+ نوشته شده در  87/02/20ساعت 14:53  توسط میثم مصباح  | 

صورتم سبزه است و

دلم در یا!

جزیره ی کوچکِ آبادی هستم

اگربخواهی

همین حوالی غرق شوی!

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 1:48  توسط میثم مصباح  | 

هزار بار

دست خودش را می بُرد

آفتاب

اگر تورا ببیند

در لباس نارنجی ات.

+ نوشته شده در  87/02/03ساعت 22:53  توسط میثم مصباح  | 

کنار پنجره ایستاده ای

و شانه به گیس می کشی.

 

باید هم،

این شب تا قیامت بند نیاید !

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 2:18  توسط میثم مصباح  | 

گمشده ی من

دچار اختلال روانی نیست

از خانه هم قهر نکرده

که قرار باشد دیگر باز نگردد.

او عجیب ترین گمشده ی دنیاست.

نه عکسی دارد

تا به روزنامه بفرستم

ونه اسمی دارد

تا با آن صدایش بزنم.

گمشده ی من

رو یاست

دختری که هم هست  و   هم نیست!

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 12:15  توسط میثم مصباح  | 

پدر بزرگ آفتاب بود.

طرز مهربان اجسام

در هندسه ی بی در وپیکر روستا

 

پیامبر محلی ساده ای

که بزرگترین معجزه اش

گشنیز و آفتابگردان بود.

 

او یک روز عصر

با زبان نا مادری اش

ــ که ماه بود ــ

چیز هایی گفت

وبعد از آن دیگر

هیچ مزرعه ای خوابش را ندید.

 

آی....

پدر بزرگ!

پدربزرگ!

پدر بزرگ!

ای کاش ! روی جلیقه ات

پنجره ی کوچکی دوخته بودیم!

 

 

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 17:53  توسط میثم مصباح  | 

او هیچ وقت با ما حرف نمی زد.

 

ما هم هیچ وقت فکر نکردیم

 

که او لال است.

 

ما می دانستیم

 

درخت ها همیشه

 

راستش را نمی گویند.

 

 

+ نوشته شده در  86/12/03ساعت 23:35  توسط میثم مصباح  | 

 

نفرین  نمی کنم

که کور شوی!

یا این که یک تصادف سخت

تکه تکه ات کند!

نفرین ات می کنم که درخت شوی!:

که هزار بار بمیری و زنده شوی!

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 2:44  توسط میثم مصباح  | 

 

درخت های منضبط

بچه های با ادب طبیعت

ـــ قاعده را خوب می دانند!ـــ

سر وقت بیدار می شوند

سر وقت هم کپه ی مرگشان را می گذارند.

اما من...!

من...!

هیچ گاه یک درخت نبوده ام!

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 2:17  توسط میثم مصباح  | 

 

او حالا دیگر خیالش راحت است!

او حالا دیگر لازم نیست فکرش را بکند!

می تواند تمام قد دراز بکشد

و با لبخندی مهربان

برای  دوستان نزدیکش آرزوی خوشوقتی بکند.

او:

حالا دیگر مرده است!

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 1:57  توسط میثم مصباح  |