تبليغاتX
بی آینه؛به شیوه ی تقویم خوانی شیطان

بی آینه؛به شیوه ی تقویم خوانی شیطان

همه چیزوهیچ چیز

پدر بزرگ آفتاب بود.

طرز مهربان اجسام

در هندسه ی بی در وپیکر روستا

 

پیامبر محلی ساده ای

که بزرگترین معجزه اش

گشنیز و آفتابگردان بود.

 

او یک روز عصر

با زبان نا مادری اش

ــ که ماه بود ــ

چیز هایی گفت

وبعد از آن دیگر

هیچ مزرعه ای خوابش را ندید.

 

آی....

پدر بزرگ!

پدربزرگ!

پدر بزرگ!

ای کاش ! روی جلیقه ات

پنجره ی کوچکی دوخته بودیم!

 

 

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 17:53  توسط میثم مصباح  | 

او هیچ وقت با ما حرف نمی زد.

 

ما هم هیچ وقت فکر نکردیم

 

که او لال است.

 

ما می دانستیم

 

درخت ها همیشه

 

راستش را نمی گویند.

 

 

+ نوشته شده در  86/12/03ساعت 23:35  توسط میثم مصباح  | 

 

نفرین  نمی کنم

که کور شوی!

یا این که یک تصادف سخت

تکه تکه ات کند!

نفرین ات می کنم که درخت شوی!:

که هزار بار بمیری و زنده شوی!

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 2:44  توسط میثم مصباح  | 

 

درخت های منضبط

بچه های با ادب طبیعت

ـــ قاعده را خوب می دانند!ـــ

سر وقت بیدار می شوند

سر وقت هم کپه ی مرگشان را می گذارند.

اما من...!

من...!

هیچ گاه یک درخت نبوده ام!

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 2:17  توسط میثم مصباح  | 

 

او حالا دیگر خیالش راحت است!

او حالا دیگر لازم نیست فکرش را بکند!

می تواند تمام قد دراز بکشد

و با لبخندی مهربان

برای  دوستان نزدیکش آرزوی خوشوقتی بکند.

او:

حالا دیگر مرده است!

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 1:57  توسط میثم مصباح  | 

 

با آن که محکومم کرد به اسارتی ابدی

ــــ عاشقش شدم!ـــ

قاضی آن روز

لباس تو را پوشیده بود!

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 1:51  توسط میثم مصباح  |