پدر بزرگ آفتاب بود.
طرز مهربان اجسام
در هندسه ی بی در وپیکر روستا
پیامبر محلی ساده ای
که بزرگترین معجزه اش
گشنیز و آفتابگردان بود.
او یک روز عصر
با زبان نا مادری اش
ــ که ماه بود ــ
چیز هایی گفت
وبعد از آن دیگر
هیچ مزرعه ای خوابش را ندید.
آی....
پدر بزرگ!
پدربزرگ!
پدر بزرگ!
ای کاش ! روی جلیقه ات
پنجره ی کوچکی دوخته بودیم!
